صدایی که بلورعشقی بارانی در آن موج می زند ، و مرا به سرزمین افسانه ای
خاطـرات می برد ...
صدایی که رویاهـــای سـبز را تعبیــــر می کند !..
آری ، واژه های زیبا چنان لحظه هــایم را بارانی می کنند که
همیشه تو را می سرایم !!!..

پ.ن: و این روزها باران آتش دلم را خاموش می کند ..
و خدا برایم فرشته ای فرستاده .. صبا .. مهربانی که
آرام جان من شده .. و می فهمد! هرچه را که می گویم ..
و دیوانه وار دوستش دارم این مهربان دوست داشتنی را !!..
پ.ن: و گاهی فکر می کنم چرا انقدر غصه و اشک؟!..
دلم کمی باران و لبخند می خواهد!!.فکرمی کنم با صبای عزیزم ،
از این به بعد هم باران دارم و هم لبخند!!..
پ.ن: همیشه دوستت دارم ستاره ی راه دورم!..
به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد، بلد راه تويي
ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت كم نشود
گويا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چون دگر نيست،
از اينجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندكي آهسته، آبرويم نبري
عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نكنيم !!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك
خواب را دريابم
كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
و تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدارمن آ
آه، كاش ميدانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلك دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهماني ديدار تو می اندیشم ..
پ.ن : برگشتم!..ممنون از لطف همه..جبران می کنم!
و هیج ندارم جز اشک هایم که فقط وقتی که به پهنای صورتم جاری می شوند می توانند
آتش این دل را آرام کنند ....
و برایم هیچ چیز نمانده جز عکس یادگاریش که فقط می توانم به آن زل بزنم و روی ماهش
را غرق بوسه کنم و آرام آرام برایش درد و دل کنم ...
و دلبرم رفت و حتی موقع خداحافظی ندیدمش .. فقط صدای مهربانش را شنیدم ...
از همه بدتر اینکه ، روزها برای شنیدن صدایش بی قرار می شوم.به خانه که بر می گردم
به ساعت نگاه می کنم و دیوانه می شوم هر روز صدایش را می شنیدم و خستگی
تمام روز را فراموش می کردم ...
و آرام گوشه ای می نشینم .. زانوانم را بغل می کنم و به اطراف نگاه می کنم تا شاید دوباره
پیدایش کنم و وقتی ناامید شدم ، سرم را روی زانوانم می گذارم و هق هقم تمام
خانه را پر می کند ...
باز هم نام و یادش وجودم را به آتش می کشد و در حسرت وجود مهربانش مانده ام که
روزی ، همین اشک ها را با نوازش ها و بوسه هایش پاک می کرد ...
ــ و این چند شب خواب به چشمانم نیامده ... تا صبح دعا کردم .. به خدا التماس کردم ..
اشک ریختم و فقط سلامتی اش را خواستم .. حتی از فکر اینکه کوچکترین ناراحتی داشته باشد
دیوانه شدم .. و تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم .. حتی اگر دیگر مرا نخواهد ...
پ.ن ۱ : و سهیلم رفت .. و من هنوز زنده ام ..یعنی نفس می کشم..فقط نفس می کشم!..
پ.ن ۲ : و دعا کنید برای دلبرم .. که سالم و خوشحال باشد و فراموشم نکند. .
. فقط همین را از خدا خواستم..
پ.ن ۳ : گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگــر که غم به وادب مرگــم کشانده است.
تنها مرا به تشنه ی طوفان من مبین
ای بس حدیث تلخ ناگفته مانده است.
گفتم:به سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی: غمگین مباش که آن کور و این کر است!
دیدی آسمان کر و آسمان کور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است !!...
پ.ن ۴ : بی تو چه کنم؟
رفتنت موج غریبی است که دل می شکند ...


