همین اطراف...
و خدایم که خود را پشت بوته ی افکارم پنهان می سازد
سایه اش مرا می ترساند ...
بیرون بیا ...
ای نزدیک ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت11:4 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
روح !
از من جدا می شود و یکراست
در کوچه پس کوچه ها پرسه می زند ،
روح آشفته ی من در خواب ...

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت0:54 قبل از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
نفس نفس...!
دارم به هذیان می افتم
چرا نمی میرم پس
وقتی می دانم پس از مرگ من هم
نوشدارویی نخواهد رسید ...
گویا هنوز خیالباف و کودک و احمق مانده ام ...

+نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت4:17 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |


