آهســته وحشــی می شـــوم!...
بـــرزخ ، از جـــهـنـم هـم جـهـنـــم تره ! ...........
مثل كتاب ِ فراموش شده اي رو نيمكت ِ يه پارك ِ سوت و كور كه باد ِ ديوونه نخونده ورقش مي زنه !!!... انگار همین دیروز بود که از زیر باران شانه خالی کردی و گفتی: پرستو هم مثل همهء پرندهاست ... انگار همین دیروز بود که به ماه ِ آویخته از آسمان تشر زدی و در را محکم بر روی حوض و حیاط و عاطفه بستی ... ... می دانم .. فکر اینجا را نمی کردی که حتی آه ِ کلاغی پیر زمین گیرت کند ... گمان می کنم زندگی بدون گنجشک و گریه واقعآ چیز غریبی است . اما پشیمانی دیگر ... تازگی ها سراغ روستای دوردستی را گرفته ام که می گویند غروب که می شود دختران ، ته مانده های خورشید را از کاهگل های بام می روبند و در فانوس هاا می ریزند و فانوس هایش ، گمان می کنند که جانشین خورشید هستند ... زنان آنجا ، دلشان که می گیرد پروانه های مرده را بر آویز پرده پولک دوزی می کنند ... ...... شنیدم مردان آن ، هنوز هم به سادگی یک سلام عاشق می شوند حتی پروانه ها هم به پای هم پیر می شوند ... ...... کسی شاخه ای از بهار را نمی شکند ... کسی تابستان را در طعم یک میوه خلاصه نمی کند ... هیچ پرستویی پاییز کوچ نمی کند ... و گنجشک ، هیچ زمستانی گرسنه نمی ماند ... ...... راستی ... تو همسفرم می شوی ؟!... خسته ام ، کبود زیر دست و پای خودم زجه ها زده ام ناله هایم به گوشتان نرسید؟ عجب! پ.ن:سلام!دوباره برگشتم!دلم برای همه تنگ شده.همین الان میام به همه سر می زنم! از همه ی کسایی که لطف کردن و اومدن اینجا ممنونم مخصوصآ: شادی مهربونم ، اون یکی شادی عزیزم ، سمیرا خوبم ، باران خودم که خیلی به من لطف داره ، مهدی عزیز و بقیه دوستان خوبم ... (
![]()

| Design By : Night Skin |



