تبليغاتX
آهسته وحشی می شوم!...

آهسته وحشی می شوم!...

در حـیـــرتـم از مــرام ایـن مــردم پســت / این طــایفـه ی زنـده کـش ٍ مـرده پرسـت ...

من

عشق را

جور دیگری می خواهم

و سبز را

سرخ

همین ...

             

فقط برای خودم می نویسم ... اگر پیشم بیاید که خوشحال میشم اگر هم که نه ...                        

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت1:9 قبل از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
تعطیل است ...!
بالهایش را شست و آویزون کرد روی بند

داشت از خستگی می مرد 

امروز مجبور شد ماشین یه پیرمرده رو محکم بکوبه به جدول تا نوه ی عصمت خانوم

دویست متر جلوتر سالم از خیابون رد شه .

صاحب ماشین خیلی شاکی بود ، می گفت این لکنته خرج چارتا بچه مدرسه ای

رو میده . ولی خب ، چه می شه کرد ؟!

یکی دوتا مرده ی سرگردون رو هم تا ابرا رسوند و برگشت .

آخرهای شب هم کلی زور زد تا تونست اون دختره رو از خونه بکشونه بیرون تا

پسر همسایه شون  نگاهش بیفته تو چشماش...!

.

.

زد کانال دو

بحث آخر اخبار بود

مجبور بود گوش بده تا فردا اگه کسی ازش پرسید کم نیاره !!!

آخ خدا ،

چقدر فرشته بودن سخته .....

            

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
شوخی

مثل شوخی راهبه ها

دست خون آلود شسته به آب پاک

آب پاک به هم می پاشند

 

 شوخی

مثل شوخی قاتلان

به تلنگری خون به چهره ی هم می پاشند

و تفنگ پر بر شقیقه های خالی هم می گذارند

 

شوخی

مثل آب بازی بچه ها

که هیچ به آینده نمی اندیشند

 

شوخی ، مثل زندگی ام

و دستانی که بخواهی نخواهی

                                  خون آلود می شوند ...

               

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت11:8 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
یک اتفاق ...!!!
رد شدی و

اتفاق هنوز هم

با اینکه تو را ، بارها و بارها

از چشمان من خوانده بود

افتاد !

من نامرد نیستم

داوطلبانه ، می افتم

از چشمت

از دهنت

وآنقدر به یادت نمی آیم

تا

از صمیم قلب

حذف شوم ...

                     از حمل اين جنازهء هشيار خسته ام ...

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت10:28 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |