تو حرف های عاشقانه داری
درخت های کاج کم حواسند
ولی تو را همیشه می شناسند
تو خانه ات کنار یک اقاقیست
تمام شعرهایت اتفاقیست
تو عطر آب های دوردستی
که در کرانهء دلم نشستی
تو انتهای ناشناس رودی
که قطره قطره خویش را سرودی ...

زمان پرپر شد .
از باغ دیرین ، عطری به چشم تو می نشست .
کنار مکان بودیم . شبنم دیگر سپیده همی بارید .
کاسهء فضا شکست . در سایه - باران گریستم ، و از چشمهء غم برآمدم .
آلایش روانم رفته بود . جهان دیگر شده بود .
در شادی لرزیدم ، و آن سو را به درودی لرزاندم .
لبخند در سایه روان بود . آتش سایه ها در من گرفت : گرداب آتش شدم .
فرجامی خوش بود : اندیشه نبود .
خورشید را ریشه کن دیدم .
و دروگر نور را ، در تبی شیرین ، با لبی بسته ستودم ...

پ.ن:دلتنگم ....
جاده تهی است . درخت گرانبار شب است .
ساقه نمی لرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ،نوسان نیست .
تو نیستی ، و تپیدن گردابی است .
تو نیستی ، و غریو ودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست .
می آیی : شب از چهره برمی خیزد ، راز از هستی می پرد .
می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می شکند .
چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد .
سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود .
می گذری ، و آیینه نفس می کشد .
جاده تهی است . تو باز نخواهی گشت و چشمم به راه تو نیست .
پگاه ، دروگران از جاده ی رو به رو سر می رسند : رسیدگی خوشه هایم را
به رویا دیده اند .....

سایهء تاریک یک نیلوفر
روی همهء ای ویرانه ها فرو افتاه بود
کدامین باد بی پروا
دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟...
***
در پس درهای شیشه ای رویاها ،
در مرداب بی ته آیینه ها ،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم ...
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او ...
لحظه لحظه خودم را می مردم
***
بام ایوان فرو میریزد
و ساقهء نیلوفر بر گرد همهء ستون ها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟...
***
نیلوفر رویید
ساقه اش را از ته خواب شفا هم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانهء خوابم گشودم
نیلوفر به همهء زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟!...

انگار دیشب با همهء نیمه شعبان های دیگه فرق داشت ...
نمی دونم چرا ولی همون دیشب احساس کردم که حاجتم رو گرفتم ....
شب قشنگی بود ....
شابد برای او ، برای خواب آرامش لالایی می خواند ..
.
بخواب ای مهربان ، ای خوب من
برای لحظه ای حتی
بدون بغضی از حسرت
بدون اشک و آهی سرد
که می سوزاندم هر دم
...
چرا شعرت ، همیشه نا تمام و سرد و غمگین
چرا با من نمی خوانی
نمی گویی
که از چه این چنین خاموش ... خاموش
که از آه کدامین ناله ی جانکاه
این چنین سرد و سیه فام
این چنین پر درد ... پر درد
...
از چه این چنین رویت ز من می گردد آهسته
منی که هر دمم با توست نجوایم
...
بخواب آسوده و آرام
آرام ... آرام
لالایی ... لای ...
...
می گرید ترانه اش را ...
نقره گون اشک هایش چه تب دار است ...کاش هرگز
ندیده بودم چه غریبانه
ستاره را در آغوش می گیرد ...

نگاه میکنم و شهاب های تنهایی آرام آرام در آسمان فرو می افتند ...
کهکشان تنهایی هایم چقدر بزرگ و بی اتنهاست ...
ماه و خورشیدم چشمان تو بودند که حال خاموش شده اند و من ، بدون تو ،
در این کهکشان سرگردانم ...
سرگردانم ... شاید تا ابد .......

در وهم لحظاتی که طعم گس دلتنگی ، در دهان انتظار مزه مزه می شود ...
در گرگ و میش خیال ..
نگاهم ، هر لحظه بهانه می گیرد .. و هنوز ، در بی تابی جاودانهء حضور
پرسه می زند ....
نفرین بر این خار بی حیا ... همچنان میزبان دل است و جنونم را
شادباش می گوید .............

و انباشته از چراغ هایی ست که دیگر بوی خاموشی نمی دهند ...
می خواهم دوباره شیدایی پروانه را ببینم هنگامی که عاشقانه و پنهانی
شقایق را بوسه می دهد و چه شرمگینانه در آغوشش آرام میگیرد ...

قرار بود که این پست...پست آخر باشه...ولی نه....من هنوز هستم....


