خدا اون روزی که داشت روی فصلا اسم می ذاشت
یاد چشماتو نداشت اگه داشت غمی نداشت
به جای ۴ تا فصل اسم چشماتو می ذاشت
وقتی چشم تو می باره ابی بهارو داره وقتی با غم می نشینه پاییزو یادم میاره
وقتی سرخ از شرم عشقه میشه چله تابستون
خالی از عشق که می مونه میشه اثنای زمستون.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت3:17 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
می نشینم به تماشای شب و باد دستان خیسش را بر پیشانی ام می گذارد
چقدر اسان میتوان درمه بی دغدغه سر بر سجود کوه نهاد و
ارام گریه کرد...
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت2:31 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
همیشه از نگاه تو
با تو عبور میکنم
از اینکه عاشق توام
حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو
تازه تازه میشوم
با نفس ساده تو
غرق ترانه می شوم
با تو ستاره میشوم.
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت6:21 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
این قدر دور
تو از من گریختی
دور دور شدی
ان قدر دور
تا به خودم رسیدی.
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت6:15 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی.
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت5:56 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |